«آرمان‌شهر»

... اوست که همۀ کارها و زمام همه‌ی امور در دست اوست و ما هیچ و هیچ اندر هیچ هستیم. امام خمینی(ره)

«آرمان‌شهر»

... اوست که همۀ کارها و زمام همه‌ی امور در دست اوست و ما هیچ و هیچ اندر هیچ هستیم. امام خمینی(ره)

«آرمان‌شهر»

بسم ربّ المهدی

« کاف هاء یاء عین صاد »
کربلا، هلاکت، یزید؛
و عطش؛
و صبر؛
همه برای رسیدن به آرمان‌شهر موعود است

آری راه «قدس» از «کربلا» می‌گذرد...
و شاهراه «ظهور»
از همین‌جا آغاز می‌شود،
به قدمهایت نگاه کن
.
.
.

تبلیغات

Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

آخرین نظرات

مثنوی شهادت + دانلود

شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۳، ۰۹:۱۸ ب.ظ

شهادت

سبک بالان خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

 

سواران لحظه‌ای تمکین نکردند

ترحم بر من مسکین نکردند

 

سواران از سر نعشم گذشتند

فغان‌ها کردم، اما برنگشتند

 

اسیر و زخمی و بی‌دست و پا من

رفیقان، این چه سودا بود با من؟

 

رفیقان، رسم هم دردی کجا رفت؟

جوان‌مردان، جوان‌مردی کجا رفت؟

 ...

مرا این پشت، مگذارید بی‌تاب

گناهم چیست، پایم بود در خاک

 

اگر دیر آمدم مجروح بودم

اسیر قبض و بست روح بودم

 

در باغ شهادت را نبندید

به ما بیچارگان زان سو نخندید

 

رفیقانم دعا کردند و رفتند

مرا زخمی رها کردند و رفتند

 

رها کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

 

شهادت نردبان آسمان بود

شهادت آسمان را نردبان بود

 

چرا برداشتند این نردبان را؟

چرا بستند راه آسمان را؟

 

مرا پایی به دست نردبان بود

مرا دستی به بام آسمان بود

 

تو بالا رفته‌ای من در زمینم

برادر، روسیاهم، شرمگینم

 

مرا اسب سپیدی بود روزی

شهادت را امیدی بود روزی

 

در این اطراف، دوش ای دل تو بودی!

نگهبان، دیشب ای غافل تو بودی!

 

بگو اسب سپیدم را که دزدید

امیدم را، امیدم را که دزدید

 

مرا اسب چموشی بود روزی

شهادت می فروشی بود روزی

 

شبی چون باد بر یالش خزیدم

به سوی خانه‌ی ساقی دویدم

 

چهل شب راه را بی وقفه راندم

چهل تسبیح ساقی نامه خواندم

 

ببین ای دل، چقدر این قصر زیباست

گمانم خانه‌ی ساقی همین جاست

 

دلم تا دست بر دامان در زد

دو دستی سنگ شیون را به سر زد

 

امیدم مشت نومیدی به در کوفت

نگاهم قفل در، میخ قدر کوفت

 

چه درد است این که در فصل اقاقی؟

به روی عاشقان در بسته ساقی

 

بر این در،‌ وای من قفلی لجوج است

بجوش ای اشک هنگام خروج است

 

در میخانه را گیرم که بستند

کلیدش را چرا یا رب شکستند؟!

 

دعا کردند در زندان بمانم

دعا کردند سرگردان بمانم

 

من آخر طاقت ماندن ندارم

خدایا تاب جان کندن ندارم

 

دلم تا چند یا رب خسته باشد؟

در لطف تو تا کی بسته باشد؟

 

بیا باز امشب ای دل در بکوبیم

بیا این بار محکم تر بکوبیم

 

مکوب ای دل به تلخی دست بر دست

در این قصر بلور آخر کسی هست

 

بکوب ای دل که این جا قصر نور است

بکوب ای دل مرا شرم حضور است

 

بکوب ای دل که غفار است یارم

من از کوبیدن در شرم دارم

 

بکوب ای دل که جای شک و ظن نیست

مرا هر چند روی در زدن نیست

 

کریمان گر چه ستار العیوب‌اند

گدایانی که محبوب‌اند خوب‌اند

 

بکوب ای دل،‌ مشو نومید از این در

بکوب ای دل هزاران بار دیگر

 

دلا! پیش آی تا داغت بگویم

به گوشت، قصه‌ای شیرین بگویم

 

برون آیی اگر از حفره‌ی ناز

به رویت می‌گشایم سفره‌ی راز

 

نمی‌دانم بگویم یا نگویم

دلا! بگذار، تا حالا نگویم

 

ببخش ای خوب امشب، ناتوانم

خطا در رفته از دست زبانم

 

لطیفا رحمت آور، من ضعیفم

قوی‌تر از من است، امشب حریفم

 

شبی ترک محبت گفته بودم

میان دره‌ی شب خفته بودم

 

نی ام از ناله‌ی شیرین تهی بود

سرم بر خاک طاقت سر نمی‌سود

 

زبانم حرف با حرفی نمی زد

سکوتم ظرف بر ظرفی نمی زد

 

نگاهم خال، در جایی نمی‌کوفت

به چشمم اشک غم، تایی نمی‌کوفت

 

دلم در سینه قفلی بود، محکم

کلیدش بود، در دریاچه‌ی غم

 

امیدم، گرد امیدی نمی‌گشت

شبم دنبال خورشیدی نمی‌گشت

 

حبیبم قاصدی از پی فرستاد

پیامی بابلوری می فرستاد

 

که می‌دانم تو را شرم حضور است

مشو نومید، این جا قصر نور است

 

الا! ای عاشق اندوه گینم

نمی‌خواهم تو را غمگین ببینم

اگر آه تو از جنس نیاز است

در باغ شهادت باز، باز است

نمی‌دانم که در سر، این چه سودا است!

همین اندازه می‌دانم که زیبا است

خداوندا چه درد است این چه درد است؟

که فولاد دلم را آب کرده است

مرا ای دوست، شرم بندگی کشت

چه لطف است این مرا، شرمندگی کشت.


دانلود صوت مثنوی شهادت با صدای حاج صادق آهنگران

دانلود کلیپ

نظرات  (۲)

۰۸ مهر ۹۳ ، ۱۴:۰۶ حجاب من سنگرمن
غریبه ام و در این شهر مست تنهایی

به رغم غربت من ، شهره ام به شیدایی

غریبه ام و دلم همدلی طلب دارد

در این تراکم غربت عجب تقاضائی!

غریبه ام و سلامم جواب می خواهد

سلام بی جواب دلم صحنه ای تماشائی

دلم گرفته خدایا تو هم غریب شدی؟

بیا رفیق دلم شو، زغربتت به درآیی

دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست

اگر چه نیست شعر من اما ، چه بند زیبایی

خدای جمله غریبان ، رفیق شبهایم

همین که فکر من هستی چه غم ز تنهائی
سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">